سفارش تبلیغ
صبا
خاطرات دفاع مقدس (جبهه و جنگ)،کرامات شهدا
درباره ما
خلیل رنجبر[18]

این وبلاگ در جهت ابراز ارادت به شهیدان هشت سال دفاع مقدس طراحی و سعی در ارائه مطالب ناب و مستند را دارد . امیدوارم که راضی باشید و از نظرات سازنده تان این حقیر را بهره مند گردانید. در ضمن این وبلاگ در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و در سایت پیوندها جزو سایت های مفید قرار گرفته است. peyvandha.ir/1-5.htm

ویرایش
جستجو


وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
ابر برچسب ها
یادداشت ثابت - یکشنبه 93/7/14 11:37 ص

 

با سلام و دعا جهت تعجیل در ظهور مهدی موعود(عج) و با آرزوی سلامتی امام خامنه ای(مدظله العالی)، شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات

ببینده گرامی جهت دیدن مطالب موضوعی بر روی عنوان مطلب مورد نظر در ابر چسب ها در کنار کادر وبلاگ کیلک کرده تا موضوع مربوط به آن را بتوانید براحتی ببینید . با سپاس

 




ویرایش
      
سه شنبه 96/8/30 11:19 ع
شهید علم داریوش رضایی نژاد
کمک به پدر با سن کم
مسئولیت یک فروشگاه تعاونی را داده بودند به بابا. ما طبق معمول می‌رفتیم و خرابکاری می‌کردیم اما داریوش می‌آمد و به بابا کمک می‌کرد. با اینکه کلاس پنجم بود و سنی نداشت، تمام حسابداری تعاونی با او بود. به‌خاطر همین چیزها، بابا، داریوش را از همه بیشتر دوست داشت. اگر می‌خواست قسم بخورد می‌گفت: به جان داریوش! مثل همین امروز که ناخودآگاه جان داریوش را قسم خورد و جگر همه‌مان را کباب کرد.
داریوش اینقدر پیش همه عزیز و دوست داشتنی بود که حتی خدا بیامرز عمو عبدالرضا ما هم که هفت هشت بچه داشت هر موقع می‌خواست قسم بخورد می‌گفت: به جون داریوش که خیلی برام عزیزه.
برگرفته از کتاب شهید علم، دفتر دوم



برچسب ها : شهدای دانشمند  ,

ویرایش
      
سه شنبه 96/8/30 11:15 ع
خاطرات طنز
اینطوری لو رفت...!
دو تا از بچه‌های گردان، غولی را همراه خودشان آورده بودند و‌های های می‌خندیدند.
 گفتم: «این کیه؟»
گفتند: «عراقی»
گفتم: «چطوری اسیرش کردید؟»
 می‌خندیدند.گفتند: «از شب عملیات پنهان شده بود. تشنگی فشار آورده با لباس بسیجی‌ها آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بود. پول داده بود!»اینطوری لو رفته بود.بچه‌ها هنوز می‌خندیدند.



برچسب ها : لبخند بزن برادر  ,

ویرایش
      
سه شنبه 96/8/30 11:11 ع
گذرے بر سیره شھید
محمدرضا وقتے ?ه عازم سوریه بود مهمترین نگرانے اش این بود ?ه مثل هر سال دهه محرم اینجا نیست و نمی تواند به هیئت برود در تماس هایے که با ما و خانواده داشت هم همیشه این ناراحتی را بیان می?رد ی?ی از شب های محرم به هیات میثاق باشهدا رفتیم استاد پناهیان آن شب از اخلاص میگفت بعد از اتمام هیات محمدرضا تماس گرفت و به او گفتم امشب خیلے به یادت بودیم انگار ?ه رزق او بود ?ه بـہ او صحبتهای آقای پناهیان را منتقل ?نم گفتم محمدرضا اگر میخواهے شهید بشے باید خالص بشے آخرین تماسش با مادرش سپرد ?ه دعا ?ن شهید شوم و مادر هم به او گفته بود برای شهید شدن باید اخلاص داشته باشے محمد رضا در جواب بـه مادرش گفته بود این دفعه واقعا دلم رو خالص ?ردم و هیچ دلبستگی به هیچ چیزی ندارم الان دیگه سب?بار سب?بارم تخففوا تلحقوا سب?بار شوید تا برسید شرط شهادت خلاصه شده در همین جمله امیرالمومنین علی علیه السلام سب?بار شدن خالص شدن و شهدا این را خوب فهمیدند و عمل ?ردند
شھیدمحمدرضادهقان



برچسب ها : مدافعان حرم  ,

ویرایش
      

شهید علم داریوش رضایی نژاد 

فعال ترین دانش آموز مدرسه

با این‌که همیشه شاگرد اول مدرسه بود، اما فعال ترین دانش آموز هم بود. در جشن‌ها از تزیینات بگیرید تا قرائت قرآن و اجرای سرود و سخنرانی، همه با او بود. برای هم کلاسی‌هایش سئوال شده‌بود که پس این داریوش کی درس می‌خواند! در قرائت قرآن آنقدر پیشرفت کرد که گاهی اوقات قرائت قرآن و مکبری نماز جمعه را به او واگذار می‌کردند.

تنها کتاب کنکوری که آن روزها داریوش داشت کتابی بود که سال‌ها پیش یکی از بستگان تهرانی‌مان برای خواهر بزرگترم فرستاده‌بود. آن هم در زمان کنکور داریوش فقط یکی دو فصلش با کتاب‌های درسی همخوانی داشت. با این حساب داریوش در کنکور جزو بهترین رتبه‌ها بود.

برگرفته از کتاب شهید علم، دفتر دوم




برچسب ها : شهدای دانشمند  ,

ویرایش
      
شهید علم داریوش رضایی نژاد
دادگاهی شدن به اتهام زود دانشگاه رفتن
دوسال از دوران تحصیلش را جهشی خواند. یعنی تمام درس‌های یک سال را در یک تابستان با نمره 19 و 20 تمام کرد و طبیعتا زودتر از دوستان هم سن و سالش وارد دانشگاه شد. آن‌قدر چهره کودکانه و معصومی داشت که باورمان نمی‌شد بتواند در شهر غریب، اصفهان دوام بیاورد.
از نظر قانونی ایراد داشت که کسی با این سن وارد دانشگاه شود. باید می‌رفتیم دادگاهی در ایلام تا آن‌ها مجوز ثبت نام داریوش را بدهند. قاضی وقتی چثه ریز داریوش را دید و سن و سالش را کنار رتبه کنکورش گذاشت، از تعجب شاخ درآورد! آمد و داریوش را بوسید. گفت: تو شاهکار کرده‌ای. گفت منتظر بمانید تا من بیایم. رفت از آن طرف خیابان شیرینی و شکلات خرید تا به داریوش تبریک بگوید و او را تشویق کند.
برگرفته از کتاب شهید علم، دفتر دوم



برچسب ها : شهدای دانشمند  ,

ویرایش
      
پنج شنبه 96/7/6 10:52 ع
شهید علم داریوش رضایی نژاد
پول درآوردن در تابستان
داریوش 5-6 ساله بود. دوستانم آمده بودند خانه ما تا با هم انگلیسی بخوانیم. داریوش هم بین ما چرخ می‌خورد و ما هیچ توجهی به او نمی‌کردیم. آخر شب دیدم داریوش حروف الفبای انگلیسی را با همان آهنگی که ما می‌خواندیم دارد برای خودش می‌خواند. همه را حفظ کرده بود!
خواهر شهید
تابستان‌ها وقتی مدرسه تعطیل می‌شد به پیشنهاد داریوش می‌رفتیم کوه میوه وحشی می‌چیدیم و می‌آوردیم داخل شهر و می‌فروختیم. این جور پول درآوردن در آن سن کم برای ما خیلی شیرین بود. 
برادر شهید
برگرفته از کتاب شهید علم، دفتر دوم



برچسب ها : شهدای دانشمند  ,

ویرایش
      

روایت حاج همت ازجنایات ضدانقلاب 

سردار حاج محمد ابراهیم همت درباره تاثیر فتوای ماموستا عثمان در منطقه گفته بود این جریان ?ثیف و خائنانه بلافاصله در منطقه دامن گیر شد و حتے دامنه این جریان بـه پاوه هم رسید بـه عنوان مثال بعد از صدور این بـه اصلاح فتوا چندین حمله از طرف گروه? رزگاری بـه پاسداران ما صورت گرفت موقعے ?ه برادران سپاه و ارتش حمله ?ردند تا منطقه‌ اورامان را آزاد ?نند طی حمله‌ چند تن از برادران ما ?ه زخمے شده بودند به دست عوامل رزگاری اسیر شدند این از خدا بی‌خبرها روی زخم‌های این مجروحین آب نم? ریخته بودند‌ آب جوش ریخته بودند چرا ?ه آن روحانے نماهای مزدور آمری?ا در جلسات‌شان‌ جنگ علیه شیعه و به اصطلاح خودشان علیه پاسدار را حلال ?رده بودند ریختن آب جوش بر سر این‌ها را هم حلال ?رده بودند حتے بعضی زن‌ها هم روی سر این بچه‌ها آب جوش می‌ریختند و این‌ها همه گوشه‌ای ?وچ? از عذابے بود ?ه ما از دست این جنایت?ارها ?شیدیم

شھیدابراهیم همت




برچسب ها : خاطرات دفاع مقدس  ,

ویرایش
      
سه شنبه 96/7/4 11:28 ع
عاشقانه به سب? شهدا
نمیشناختمـش اومدن خواستگاری واسه اولین بار بود ?ه منو میدید یادمـہ بعد ازدواج بهم گفت اولین باری ?ه دیدمت با خودم گفتم این همونیه ?ه من میخوام اولش دلم نمیخواست باهاش ازدواج ?نم بابام اصرار به این ازدواج داشت بالاخره زمانے ?ه قرار شد جواب مثبت بهش بدم گفتم اگر شرم و طبع دخترانه ام بگذارد سؤال عشق تو را هم جواب جواهم داد زندگیمون زبون زد همه بود داریوش آدم شوخ طبعی بود و عشق وافری داشت تا روز آخر زندگیشم این عشقو نشون میداد همیشه احساس خوشبختے می?ردم خیلے ?م پیش میومد ?ه بـه اسم صداش ?نم بیشتر وقتا بهش میگفتم زندگیم داریوش واقعاً زندگے من بود سالهای اول زندگے یه ترس عجیبے داشتم ?ه ن?نه زندگی به این خوبے رو از دست بدم آخرشم آمد به سرم از آن چـہ میترسیدم چه سخت بود روز شهادتش تصور این?ه عزیزترین ?س زندگیتو جلو چشات گلوله بارون ?نن وـنتونی واسش ?اری ?نی امان از دل زینب خودم دیدم ز بالای بلندے
عزیز مادرم را سر بریدند همیشه واسه آرمیتا این یه بیت شعرو میخون حُسنَت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری بـہ اتفاق جهان میتوان گرفت
راوے ،همسر  شھید داریوش رضایےنژاد



برچسب ها : شهدای دانشمند  ,

ویرایش
      
سه شنبه 96/7/4 11:25 ع
شهیدعبدالحسین برونسے
سربازیش را باید داخل خانه‌ی جناب سرهنگ می‌گذراند آن هم زمان شاه وقتے وارد خانه شد و چشمش به زنِ نیمه عریانِ سرهنگ افتاد بدون معطلی پا به فرار گذاشت و خودش را برای جریمه‌ای ?ه انتظارش را می‌?شید آماده ?رد جریمه‌اش تمیز ?ردن تمام دست ‌شویےهای پادگان بود هیجده دستشویے ?ه در هر نوبت چهار نفر مأمور نظافتشان بودند هفت روز از این جریمه سنگین میگذشت ?ه سرهنگ برای بازرسے آمد و گفتـبچه دهاتے سر عقل اومدی؟ عبدالحسین ?ه نمیخواست دست از اعتقادش ب?شد گفت این هیجده توالت ?ه سهله اگه سطل بدی دستم و بگی همه‌ی این ?ثافت ها رو خالے ?ن توی بش?ه بعد ببر بریز توی بیابون و تا آخر سربازی هم ?ارت همین باشه با ?مال میل قبول می?نم ولے دیگه توی اون خونه پا نمی ذارم بیست روزی این تنبیه ادامه داشت اما وقتے دیدند حریف اعتقاداتش نمیشوند ?وتاه آمدند و فرستادنش گروهان خدمات
منبع: خاک‌های نرم ?وش?، ص20-16



برچسب ها : یاد و خاطره شهدا  ,

ویرایش
      
   1   2      >